آموختم كه خدا عشق است و عشق تنها خداست.
افسوس.....
از این قفس افسوس توان سفرم نیست
گر میل به پرواز کنم بال و پرم نیست
در مشت شب هجر گرفتارم چون شمع
دیگر به خدا هیچ امید سحرم نیست
زان لحظه که تصویر تو در خاطرم افتاد
جز خون دل و اشک به چشمان ترم نیست
افسوس پشیمانی تو سود ندارد
روزی که بجویی و ببینی اثرم نیست
بانوی دریای من ........
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش در جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت
انتظار ..........
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتــــــــــــــــــــــ ـــــــظار ...
هرگز ترا فراموش نخواهم کرد....
هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با معصوميتت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو عشق من را فراموش مي كني
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با چشمان مهربانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود
چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
دل دیوانه ....
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه
با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه
با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه
سلام به عشق پاکم
حتي خورشيد هم به اميد زيارت جمال توست که هر روز در اسمان
هويدا است .مي دانم که خوب ميداني چرايي بي قراري زبانه
شعله هاي شفق بر بيکرانه اسمان راتو بگو چه کنم با اين همه
رسوب غم غروب غريبانه که هر غروب بيشتر بر دلم سنگيني
مي کند . به خدا که دگر اشک هم ياراي زدودن ان را ندارد .
اي درخشان ترين ستاره اسمان شبهاي تار ر من ، دگر اين بغض
خسته هم بعد از اين همه صبر، طاقتش طاق شده و ديري است
که قطره هاي اشک بي قراري نوازشگر گونه هايم است .
چه کنم که اشک قشنگ ترين بهانه است براي گفتن از بي تو
بودن ، براي بيان دلتنگي و براي بيان غربت . خوب مي داني
که فقط يک نيم نگاهت ، دوباره خواهد روياند شقايق پرپر شده
باغ دل رسوايم را، و مي دانم که مي بيني اظطراب نديدن را در
چشمان بي قرارم و مي شنوي حسرت نبودنت را از سکوت
خاکستري نگاهم و باز رخ نمي نمايي . معني باران !
چگونه التماست کنم که بيايي و حجم انبوه تنهايي ام را سيراب کني ؟
رسیدن به تو ...........
صداي قدمهايت را هنوز هم ميشنوم.!..
آنروزها عاشقانه با هم گام برميداشتيم.
شبها ستاره بوديم در آسمان، .. و هر صبح ميرفتيم تا رسيدن به خورشيد.
آنروزها در کنار هم، به شمارهي قدمهامان فکر نميکرديم.
آنروزها هيچچيز اهميت نداشت!!!!!!! هيچچيز به اندازهي تو اهميت نداشت.!..
اما..
اينروزها سکوت را حس ميکنم.!.. و ميدانم که فاصلهها را دوست ندارم.
در اينروزها من تمام دقايق و ثانيهها را ميشمارم، تا رسيدن به تو.
آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي؟؟؟؟؟؟
به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد
خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در ير و بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست
او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آيي
دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند
خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟
عجب صبري خدا دارد...
اگرمن جاي او بودم
همان يک لحظه ي اول
که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهانرا با همه زيبايي وزشتي
بروي يکدگر،ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
که در همسايه ي صدها گرسنه،چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان ولرزان،ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين
زمين وآسمانرا واژگون،مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سرا پاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
بعرش کبريايي، با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاري مي فروشد
گردش اين چرخ را وارانه،بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و،تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد!
وگرنه من بجاي او چو بودم
يک نفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد...